اكنون برای ما روشن است كه تمام آنچه پیش و پس از دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری رخ داد، حاصل راه حل بسیار ناشیانهای برای حل مسئله «بحران رهبری» در آینده نظام جمهوری اسلامی بود كه توسط بخشی از نیروهای امنیتی و نظامی طراحی شده بود. راه حلی كه نه تنها بحران مذكور را مرتفع نكرد بلكه صدمات و لطمات جبران ناپذیری به ساختار و مشروعیت نظام سیاسی وارد ساخت.
ماجرا از چه قرار بود؟
آغاز رهبری آیتالله خامنهای، با اجماع نسبی طیفهای مختلف درون حاكمیت همراه بود و وی توانست در ابتدا با نوعی عملكرد فراجناحی، تاحدی انسجام و ثبات را برای نظام فراهم سازد. اما هیچ تضمینی وجود نداشت كه دوران انتقال رهبری به «رهبری جدید» از چنان انسجام سیاسی برخوردار باشد. تحلیلها و شواهد نشان میداد كه نظام در دوران انتقال رهبری دچار تنشهای جدی خواهد شد و این تنشها موجودیت آن را نیز تهدید خواهد كرد.
این بود كه تمام طیفهای سیاسی درون نظام، از اصلاحطلب گرفته تا محافظهكار و بنیادگرا، در چارچوب مبانی فكری خود سعی در ارائه راه حلهایی برای گذار از این دوره داشتند. به دلایلی كه قابل ذكر نیست، این بنیادگرایان بودند كه امكان ارائه راه حل خویش را به صورت عملی پیدا كردند. آنها ماموریت یافتند تا با برقراری یك «حكومت نظامی» و یكدست سازی حاكمیت و برقراری سكوت در عرصه سیاسی، شرایط مناسب را برای دوران انتقال رهبری فراهم سازند. اینگونه بود كه در سال ۱۳۸۴، «محمود احمدینژاد» برای پست ریاست جمهوری و برای فراهم ساختن شرایط مناسب برگزیده شد.
راه حل بنیادگرایان چه بود؟
بدترین مدل ثبات سیاسی آن است كه سرنوشت یك نظام سیاسی را به سرنوشت یك فرد گره زنند، چراكه هرگونه تغییر در راس نظام، كلیت ساختار نظام را دچار بحران و تهدید میكند. این مسئله در نظامهای پادشاهی با ایجاد مكانیسم «سلطنت موروثی» و انتخاب فرزند یا اقوام پادشاه به عنوان ولیعهد، به نوعی حل شده است. اما در ساختار نظام فعلی جمهوری اسلامی، نه مكانیسمهای سلطنت موروثی وجود دارد و نه مكانیسمهای دموكراتیك انتخاب رهبران جدید.
اما راه حل بنیادگرایان چه بود؟ همانطور كه میدانیم، بنیادگرایان به تبعیت از روحانیون تندرویی چون «آیتالله مصباح یزدی»
هیچگاه معتقد به انتخاب رهبر و ولی فقیه توسط مجلس خبرگان نبوده و با این اصل قانون اساسی همواره مخالف بودهاند. تاكید ایشان بر «نظریه كشف و نصب» است نه انتخاب.
لذا راه حل بنیادگرایان برای حل بحران رهبری در دوران انتقال، چیزی شبیه به نظریه سلطنت موروثی است با این تفاوت كه رهبر جدید لزوما وارث خونی رهبر پیشین نیست. از دید ایشان، ولی فقیه فعلی میتواند نظر بارگاه الهی (یا حضرت ولی عصر) را در مورد گزینه رهبر آینده جویا شود و پس از اطلاع، فرد مذكور را به مجلس خبرگان «معرفی» كند. مجلس خبرگان نیز با تایید رهبر جدید به نمایندگی از ملت با وی «بیعت» كرده و در واقع مقبولیت مردمی وی را آشكار میسازد. بنابراین رهبر جدید توسط رهبر قبلی منصوب (كشف و معرفی) میشود و مشروعیت الهی مییابد و با تایید مجلس خبرگان (بیعت غیرمستقیم مردم) مقبولیت مردمی پیدا میكند.
پروژه بنیادگرایان چگونه كلید خورد؟
پروژه بنیادگرایان در «دو بخش» و برای دو دوره ریاست جمهوری احمدی نژاد طراحی شده بود. در چهار سال اول، وی ماموریت داشت تمام پتانسیلهای ایجاد شده در عرصه مدنی در دوران اصلاحات را از بین برده یا تحت كنترل درآورد. در این دوره، احزاب سیاسی، انجمنهای دانشجویی، «ان.جی.او»ها و مطبوعات مستقل به شدت تحت فشار قرار گرفته و تضعیف شدند تا شرایط به دوران پیش از سال ۱۳۷۶ نزدیك شود.
قسمت اصلی پروژه اما به دور دوم ریاست جمهوری احمدی نژاد مربوط میشد. دوره دوم، «دوره حذف» بود. دو دسته از فعالین سیاسی باید حذف میشدند؛ یك دسته كه «مانع» بودند و یك دسته كه «هدف» بودند. اصلاحطلبان مانعی بر سر راه پروژه محسوب میشدند. طبق پیشبینیها، طبیعی بود كه ایشان نسبت به تخلفات گسترده و عیان در انتخابات اعتراض كنند؛ پس سناریویی نوشتند تا به بهانه «انقلاب مخملین» و با اتهام واهی «براندازی نرم» به دستگیری گسترده اصلاحطلبان و حذف ایشان از عرصه سیاسی بپردازند.
دسته دوم كه هدف اصلی پروژه حذف بودند، شامل طیفی از محافظهكاران میانهرو و سنتی میشدند كه حول محوریت «هاشمی رفسنجانی» گرد آمده بودند. هدف، حذف هاشمی و اطرافیان وی بود چراكه از دید بنیادگرایان این دسته از افراد در تعیین رهبر آینده نظام نقشی موثر خواهند داشت. «پروژه حذف هاشمی» قرار بود با حمله احمدینژاد به هاشمی در مناظره با موسوی كلید بخورد و پس از آن امت انقلابی كار را یكسره كنند.
بدین ترتیب، با زندانی ساختن ۵۰۰ تن از فعالین سیاسی و مدنی و اخراج محافظه كاران میانهرو از حاكمیت، فضای لازم برای گذار از دوره انتقال رهبری پدید میآمد. در چنین فضایی حتی امكان تغییر قانون اساسی برای تطبیق بیشتر با «نظریه كشف و نصب الهی» نیز فراهم میشد. اما چنان كه دیدیم، این پروژه به میل بنیادگرایان پیش نرفت؛ جنبش سبز آغاز شده بود.
چه اتفاقی رخ داد؟
روشن است كه «جنبش سبز» نقشههای بنیادگرایان را كه سالها برای تحقق آن زحمت كشیده بودند نقش بر آب كرد. نه تنها زمینههای لازم برای گذار از دوره انتقال رهبری فراهم نیامد، حتی بسیاری از مردم غیرسیاسی و بیتفاوت، سیاسی شده بودند.
پروژه بنیادگرایان شكست خورد. اصلاح طلبان بر سر مواضع خود ایستادند و عقبنشینی نكردند. زندانی كردن اصلاحطلبان چندان موثر واقع نشد و نتیجه مطلوب به بار نیاورد. «هاشمی رفسنجانی» با درایت مثال زدنی اش، هرگونه فرصت حذف را از دستان بنیادگرایان ربود. وی نه تنها جایگاه خود را از دست نداد بلكه كاملا آگاهانه فاصله پیشین خود را با جایگاه رهبری حفظ كرد.
راه حل بنیادگرایان برای گذار از دوره انتقال رهبری بسیار ناشیانه و ساده انگارانه و تنها مبتنی بر «استفاده از زور و قدرت» بود. بنابراین نتایج بدست آمده كاملا عكس بود. ساختار مشروعیت نظام به شدت آسیب دید و یك شبه، وجهه ملی و جهانی آن تیره گشت؛ بسیاری از همپیمانان بینالمللی و ایدئولوژیك نظام دچار شك و تردید شدند؛ ثبات و انسجام نظام دچار مخاطره جدی شد و شكاف و دودستگی میان مردم و میان نخبگان به میزان حداكثر خود رسید.
ضربه ای كه بنیادگرایان به نظام سیاسی ایران وارد كردند، هیچ نیروی اپوزیسیونی قادر به انجام آن نبود. مسئولیت تمام اتفاقات رخ داده پس از انتخابات و تمام صدمات وارده بر نظام برعهده نظامیان و شبهه نظامیانی است كه طراح پروژه مذكور بودند.
نقش محافظهكاران میانهرو چه بود؟
سال گذشته و هنگامی كه هنوز چندماه به انتخابات ریاست جمهوری باقی مانده بود، بخشی از «محافظهكارانِ سنتی میانهرو» به اصلاحطلبان پیغام داده بودند كه كاندیدایی در انتخابات معرفی نكنند و درعوض از كاندیدای آن طیف (مثلا قالیباف یا لاریجانی یا رضایی) حمایت نمایند. استدلال این بود كه در صورتی كه اصلاحطلبان كاندیدا نداشته باشند، اجماع محافظهكاران در حمایت از احمدینژاد شكسته و كاندیدای محافظهكاران میانهرو پیروز خواهد شد. از دید ایشان این تنها راه از میان برداشتن «احمدینژاد» بود. پاسخ اصلاح طلبان به این درخواست البته منفی بود. احمدینژاد را فقط یك جنبش عظیم مانند «دوم خرداد» میتوانست متوقف كند نه ائتلافهای پشت پرده انتخاباتی. این بود كه تمام تلاش اصلاحطلبان بر كاندیداتوری «سید محمد خاتمی» و بازآفرینی دوم خرداد متمركز شد.
اكنون نیز پس از گذشت یك سال افرادی همچون «علی مطهری» به موسوی پیغام میدهند كه از صحنه كنار بكشد و كار را به میانهروهای اصولگرا واگذارد چراكه تا وقتی اصلاحطلبان در صحنه باشند، تمام ظرفیت محافظهكاران در حمایت از احمدینژاد بسیج خواهد شد و اگر اصلاحطلبان كنار بكشند، محافظهكاران خود، حساب احمدینژاد را یكسره خواهند كرد.
این بار نیز پاسخ موسوی و سایر اصلاح طلبان، منفی بود. بنیادگرایان اگر از «مانع» اصلاحطلبان و باتلاق جنبش سبز عبور كنند، مستقیم و بدون درنگ به سراغ محافظهکاران میانهرو خواهند رفت. نباید فراموش كرد كه هدف، هاشمی و اطرافیاناش بودهاند نه اصلاحطلبان و پروژه چیز دیگری است.
میانهروهای طیف محافظهكار از زمان آغاز جنبش سبز سعی كردند كه خود را از صحنه نزاع كنار بكشند تا دو طیف بنیادگرا و اصلاح طلب باهم درگیر شده و طی چند ماه یكدیگر را مستهلك كنند. سپس زمانی كه آن دو طیف تضعیف شدند، خودشان را به عنوان «نیروی سوم» و «نیروی نجاتبخش» معرفی كرده و سكان دولت را در دست بگیرند.
اینگونه بود كه میانهروها پس از گذشت هفت ماه از انتخابات تصمیم گرفتند كه نقش موثرتری در تحولات ایفا نمایند؛ نوعی نقش میانجیگری و میانداری. نامه «محسن رضایی» به مقام رهبری، طرح اصلاح قانون انتخابات، اقدام برای محاكمه «سعید مرتضوی»، تغییر فرماندهان سپاه و نیروی انتظامی، گزارشهای مختلف مجلس از تخلفات دولت، رایزنی برای آزادی زندانیان اصلاحطلب و مصاحبههای گوناگون در نقد تندروی دولت، همه و همه تلاشی بود كه محافظهكاران میانهرو برای پایان دادن به مناقشات آغاز كردند. نتیجه این تلاشها پس از ۲۲ بهمن ماه بیشتر آشكار شد.
چه خواهد شد؟
۱. حوادث سال ۸۸ نتیجه «بنبست اصلاحات» در بین سالهای ۸۰ تا ۸۴ بود. چه كسی میتواند حدس بزند كه هزینه و تبعات «حذف اصلاحطلبان» در سالهای آینده چقدر خواهد بود؟ سركوب نمادهای بیرونی جنبش سبز، آن جنبش را از بین نبرده و تنها به لایههای زیرین جامعه منتقل میسازد. جنبش سبز معادل «تظاهرات خیابانی» نبود كه با جلوگیری از تظاهرات نیز از بین برود.
مطالبات این جنبش بسیار جدی است و درست همان لحظه كه بنیادگرایان فكر میكنند همه چیز پایان یافته و اوضاع آرام شده است، بار دیگر همه چیز از نو آغاز خواهد شد.
دو گروه همواره تحلیلی اشتباه از جنبش سبز ارائه دادهاند: یك گروه اپوزیسیون ساختارشكنی بودند كه اعتراضات خیابانی و مسالمت آمیز جنبش را «آكسیون نهایی برای فروپاشی نظام» میخواندند و گروه دیگر، بخشی از محافظهكاران بودند كه این اعتراضات را آخرین تلاش برای جلوگیری از تثبیت نظام میدانستند.
علی رغم اینكه احمدینژاد مبالغ هنگفتی را صرف دادن صدقه به اقشار كم درآمد كرده است، اما این بخش از مردم به دلیل فشار رو به افزایش تورم و بیكاری همچنان مستعد اعتراض میباشند. سخن «امیر محبیان» كه گفت «موسوی نتوانست طبقات پایین را به طبقه متوسط پیوند بزند» سخن درستی است اما مطمئنا احمدینژاد از عهده این كار بر خواهد آمد.
۲. اصلاحطلبان و رهبرانشان از اعتراضات خود دست بر نخواهند داشت. اقدامات محافظه كاران میانهرو اما، در كنار جنبش سبز، بسیار موثر و مفیدتر خواهد بود تا در غیاب جنبش سبز. یكی از دلایل بنبست اصلاحات آن بود كه استراتژی «سعید حجاریان» با عنوان «فشار از پایین، چانه زنی از بالا» هیچگاه امكان اجرا نیافت. نه فشار از پایینی وجود داشت و نه اطرافیان خاتمی توانایی چانه زنی موثر در بالا داشتند.
جنبش سبز، بازسازی شده و تصحیح شده جنبش اصلاحات است. زمانی كه حجاریان در زندان بود و خود را برای مصاحبه تلویزیونی آماده میكرد، استراتژی او در بیرون از زندان، به شكل كاملا عملگرایانه در جریان بود. در یك توافق نانوشته، فشار از پایین را مردم و رهبران جنبش سازماندهی میكردند و چانهزنی از بالا بر عهده محافظهكاران میانهرو بود. این یك تقسیم وظیفه واقعگرایانه و موثر بود.
۳. بنیادگرایان تا به این جای كار در اجرای پروژه خود شكست خوردهاند. آنها نه توانستند كه هاشمی را از جایگاه خود كنار زنند و نه حتی توانایی بازداشت و حذف موسوی، كروبی و خاتمی را داشته اند.
اما باید در نظر داشت كه بنیادگرایان چنان برای بدست گرفتن پست رهبری آینده جمهوری اسلامی مصمم هستند كه برای رسیدن به این هدف هر نوع هزینهای را براین كشور تحمیل خواهند كرد. آنها حتی برای ایجاد «وضعیت فوق العاده» دركشور، حاضر به ایجاد درگیری نظامی با سایر كشورها و به راه انداختن جنگی چندماهه میباشند. میدانیم كه فضای جنگی میتواند پوششی مناسب برای برخی تحولات سیاسی داخلی باشد.
۴. اكنون برای تصمیم گیرندگان نظام آشكار شده كه راه حل بنیادگرایانه برای گذار از دوره انتقال رهبری و تثبیت نظام، بسیار هزینهبر است و ریسك بالایی را طلب میكند. ضمن آن كه تداوم و موفقیت پروژههای آنها با وضعیت حاضر (از لحاظ مشروعیت مردمی، موقعیت بین المللی، شرایط اقتصادی و...) بسیار دور از ذهن به نظر میرسد. لذا میتوان امیدوار بود كه دو طیف دیگر (اصلاحطلبان و محافظه كاران میانهرو) نیز در آینده امكان ارائه راه حل خویش را برای تثبیت نظام بیابند. این راه حلها شامل دموكراتیك سازی مجالس خبرگان و شورای اسلامی با حذف نظارت استصوابی شورای نگهبان یا طرحهایی مانند ایجاد «شورای رهبری» در آینده میباشد.
مقصد، در آغاز راه بود
دو شكست مهم را میتوان در تاریخ معاصر بنیادگرایی شیعه مشاهده كرد: بر دار شدن «شیخ فضلالله» و اعدام «نواب صفوی». آیتالله خمینی نیز در تاسیس حكومت اسلامی آنها را ناكام گذاشته بود و آن زمانی بود كه بر رای مردم تاكید كرد و نهادهای مدرن دموكراتیك را درون ساختار قانون اساسی «جمهوری اسلامی» گنجاند. بنیادگرایان پس از درگذشت رهبر انقلاب، سالها تلاش كردند تا زمینه رسیدن به آرزویهای صدساله را فراهم كنند. اما درست در لحظه آخر، با ورود «نخست وزیر امام» به صحنه، جنبشی عظیم شكل گرفت. آغاز جنبش سبز، پایانی بود بر پروژه بنیادگرایان و ناكامی مجدد ایشان را در تاریخ رقم زد. فریاد اعتراض بیت آیتالله خمینی بلند شد و اكثر مراجع شیعه (حتی محافظهكارترین آنها) سخن به انتقاد گشودند.
اگر گروهی لایق اتهام براندازی باشند، بیشك آن گروه، بنیادگرایان خواهند بود كه قصد براندازی «جمهوری اسلامی» و استقرار «حكومت خلفای شیعه» را داشتهاند. موسوی چارهای نداشت كه با تمام توان خویش در برابر این اقدام بنیادگرایان مقاومت كند، هرچند هزینه گزافی برای وی یا مردم به همراه داشته باشد. موسوی آگاهانه برای «خروج اصلاحات از بنبست» چنین هزینهای را پرداخت كرد، چرا كه اصلاحات تنها راه دفاع از جمهوریت نظام و حفظ جمهوری اسلامی بود.
پروژه بنیادگرایان برای حذف جمهوریت نظام با آغاز جنبش سبز نقش برآب شد. جنبش سبز در همان آغاز به هدف اصلیاش رسیده بود؛ هرآنچه بعدها بدست آورد و یا خواهد آورد، همه دستآوردهای مضاعفی برای این جنبش خواهد بود. مقصد، در آغاز راه بود.
منبع : دیوارنویس
ماجرا از چه قرار بود؟
آغاز رهبری آیتالله خامنهای، با اجماع نسبی طیفهای مختلف درون حاكمیت همراه بود و وی توانست در ابتدا با نوعی عملكرد فراجناحی، تاحدی انسجام و ثبات را برای نظام فراهم سازد. اما هیچ تضمینی وجود نداشت كه دوران انتقال رهبری به «رهبری جدید» از چنان انسجام سیاسی برخوردار باشد. تحلیلها و شواهد نشان میداد كه نظام در دوران انتقال رهبری دچار تنشهای جدی خواهد شد و این تنشها موجودیت آن را نیز تهدید خواهد كرد.
این بود كه تمام طیفهای سیاسی درون نظام، از اصلاحطلب گرفته تا محافظهكار و بنیادگرا، در چارچوب مبانی فكری خود سعی در ارائه راه حلهایی برای گذار از این دوره داشتند. به دلایلی كه قابل ذكر نیست، این بنیادگرایان بودند كه امكان ارائه راه حل خویش را به صورت عملی پیدا كردند. آنها ماموریت یافتند تا با برقراری یك «حكومت نظامی» و یكدست سازی حاكمیت و برقراری سكوت در عرصه سیاسی، شرایط مناسب را برای دوران انتقال رهبری فراهم سازند. اینگونه بود كه در سال ۱۳۸۴، «محمود احمدینژاد» برای پست ریاست جمهوری و برای فراهم ساختن شرایط مناسب برگزیده شد.
راه حل بنیادگرایان چه بود؟
بدترین مدل ثبات سیاسی آن است كه سرنوشت یك نظام سیاسی را به سرنوشت یك فرد گره زنند، چراكه هرگونه تغییر در راس نظام، كلیت ساختار نظام را دچار بحران و تهدید میكند. این مسئله در نظامهای پادشاهی با ایجاد مكانیسم «سلطنت موروثی» و انتخاب فرزند یا اقوام پادشاه به عنوان ولیعهد، به نوعی حل شده است. اما در ساختار نظام فعلی جمهوری اسلامی، نه مكانیسمهای سلطنت موروثی وجود دارد و نه مكانیسمهای دموكراتیك انتخاب رهبران جدید.
اما راه حل بنیادگرایان چه بود؟ همانطور كه میدانیم، بنیادگرایان به تبعیت از روحانیون تندرویی چون «آیتالله مصباح یزدی»
هیچگاه معتقد به انتخاب رهبر و ولی فقیه توسط مجلس خبرگان نبوده و با این اصل قانون اساسی همواره مخالف بودهاند. تاكید ایشان بر «نظریه كشف و نصب» است نه انتخاب.
لذا راه حل بنیادگرایان برای حل بحران رهبری در دوران انتقال، چیزی شبیه به نظریه سلطنت موروثی است با این تفاوت كه رهبر جدید لزوما وارث خونی رهبر پیشین نیست. از دید ایشان، ولی فقیه فعلی میتواند نظر بارگاه الهی (یا حضرت ولی عصر) را در مورد گزینه رهبر آینده جویا شود و پس از اطلاع، فرد مذكور را به مجلس خبرگان «معرفی» كند. مجلس خبرگان نیز با تایید رهبر جدید به نمایندگی از ملت با وی «بیعت» كرده و در واقع مقبولیت مردمی وی را آشكار میسازد. بنابراین رهبر جدید توسط رهبر قبلی منصوب (كشف و معرفی) میشود و مشروعیت الهی مییابد و با تایید مجلس خبرگان (بیعت غیرمستقیم مردم) مقبولیت مردمی پیدا میكند.
پروژه بنیادگرایان چگونه كلید خورد؟
پروژه بنیادگرایان در «دو بخش» و برای دو دوره ریاست جمهوری احمدی نژاد طراحی شده بود. در چهار سال اول، وی ماموریت داشت تمام پتانسیلهای ایجاد شده در عرصه مدنی در دوران اصلاحات را از بین برده یا تحت كنترل درآورد. در این دوره، احزاب سیاسی، انجمنهای دانشجویی، «ان.جی.او»ها و مطبوعات مستقل به شدت تحت فشار قرار گرفته و تضعیف شدند تا شرایط به دوران پیش از سال ۱۳۷۶ نزدیك شود.
قسمت اصلی پروژه اما به دور دوم ریاست جمهوری احمدی نژاد مربوط میشد. دوره دوم، «دوره حذف» بود. دو دسته از فعالین سیاسی باید حذف میشدند؛ یك دسته كه «مانع» بودند و یك دسته كه «هدف» بودند. اصلاحطلبان مانعی بر سر راه پروژه محسوب میشدند. طبق پیشبینیها، طبیعی بود كه ایشان نسبت به تخلفات گسترده و عیان در انتخابات اعتراض كنند؛ پس سناریویی نوشتند تا به بهانه «انقلاب مخملین» و با اتهام واهی «براندازی نرم» به دستگیری گسترده اصلاحطلبان و حذف ایشان از عرصه سیاسی بپردازند.
دسته دوم كه هدف اصلی پروژه حذف بودند، شامل طیفی از محافظهكاران میانهرو و سنتی میشدند كه حول محوریت «هاشمی رفسنجانی» گرد آمده بودند. هدف، حذف هاشمی و اطرافیان وی بود چراكه از دید بنیادگرایان این دسته از افراد در تعیین رهبر آینده نظام نقشی موثر خواهند داشت. «پروژه حذف هاشمی» قرار بود با حمله احمدینژاد به هاشمی در مناظره با موسوی كلید بخورد و پس از آن امت انقلابی كار را یكسره كنند.
بدین ترتیب، با زندانی ساختن ۵۰۰ تن از فعالین سیاسی و مدنی و اخراج محافظه كاران میانهرو از حاكمیت، فضای لازم برای گذار از دوره انتقال رهبری پدید میآمد. در چنین فضایی حتی امكان تغییر قانون اساسی برای تطبیق بیشتر با «نظریه كشف و نصب الهی» نیز فراهم میشد. اما چنان كه دیدیم، این پروژه به میل بنیادگرایان پیش نرفت؛ جنبش سبز آغاز شده بود.
چه اتفاقی رخ داد؟
روشن است كه «جنبش سبز» نقشههای بنیادگرایان را كه سالها برای تحقق آن زحمت كشیده بودند نقش بر آب كرد. نه تنها زمینههای لازم برای گذار از دوره انتقال رهبری فراهم نیامد، حتی بسیاری از مردم غیرسیاسی و بیتفاوت، سیاسی شده بودند.
پروژه بنیادگرایان شكست خورد. اصلاح طلبان بر سر مواضع خود ایستادند و عقبنشینی نكردند. زندانی كردن اصلاحطلبان چندان موثر واقع نشد و نتیجه مطلوب به بار نیاورد. «هاشمی رفسنجانی» با درایت مثال زدنی اش، هرگونه فرصت حذف را از دستان بنیادگرایان ربود. وی نه تنها جایگاه خود را از دست نداد بلكه كاملا آگاهانه فاصله پیشین خود را با جایگاه رهبری حفظ كرد.
راه حل بنیادگرایان برای گذار از دوره انتقال رهبری بسیار ناشیانه و ساده انگارانه و تنها مبتنی بر «استفاده از زور و قدرت» بود. بنابراین نتایج بدست آمده كاملا عكس بود. ساختار مشروعیت نظام به شدت آسیب دید و یك شبه، وجهه ملی و جهانی آن تیره گشت؛ بسیاری از همپیمانان بینالمللی و ایدئولوژیك نظام دچار شك و تردید شدند؛ ثبات و انسجام نظام دچار مخاطره جدی شد و شكاف و دودستگی میان مردم و میان نخبگان به میزان حداكثر خود رسید.
ضربه ای كه بنیادگرایان به نظام سیاسی ایران وارد كردند، هیچ نیروی اپوزیسیونی قادر به انجام آن نبود. مسئولیت تمام اتفاقات رخ داده پس از انتخابات و تمام صدمات وارده بر نظام برعهده نظامیان و شبهه نظامیانی است كه طراح پروژه مذكور بودند.
نقش محافظهكاران میانهرو چه بود؟
سال گذشته و هنگامی كه هنوز چندماه به انتخابات ریاست جمهوری باقی مانده بود، بخشی از «محافظهكارانِ سنتی میانهرو» به اصلاحطلبان پیغام داده بودند كه كاندیدایی در انتخابات معرفی نكنند و درعوض از كاندیدای آن طیف (مثلا قالیباف یا لاریجانی یا رضایی) حمایت نمایند. استدلال این بود كه در صورتی كه اصلاحطلبان كاندیدا نداشته باشند، اجماع محافظهكاران در حمایت از احمدینژاد شكسته و كاندیدای محافظهكاران میانهرو پیروز خواهد شد. از دید ایشان این تنها راه از میان برداشتن «احمدینژاد» بود. پاسخ اصلاح طلبان به این درخواست البته منفی بود. احمدینژاد را فقط یك جنبش عظیم مانند «دوم خرداد» میتوانست متوقف كند نه ائتلافهای پشت پرده انتخاباتی. این بود كه تمام تلاش اصلاحطلبان بر كاندیداتوری «سید محمد خاتمی» و بازآفرینی دوم خرداد متمركز شد.
اكنون نیز پس از گذشت یك سال افرادی همچون «علی مطهری» به موسوی پیغام میدهند كه از صحنه كنار بكشد و كار را به میانهروهای اصولگرا واگذارد چراكه تا وقتی اصلاحطلبان در صحنه باشند، تمام ظرفیت محافظهكاران در حمایت از احمدینژاد بسیج خواهد شد و اگر اصلاحطلبان كنار بكشند، محافظهكاران خود، حساب احمدینژاد را یكسره خواهند كرد.
این بار نیز پاسخ موسوی و سایر اصلاح طلبان، منفی بود. بنیادگرایان اگر از «مانع» اصلاحطلبان و باتلاق جنبش سبز عبور كنند، مستقیم و بدون درنگ به سراغ محافظهکاران میانهرو خواهند رفت. نباید فراموش كرد كه هدف، هاشمی و اطرافیاناش بودهاند نه اصلاحطلبان و پروژه چیز دیگری است.
میانهروهای طیف محافظهكار از زمان آغاز جنبش سبز سعی كردند كه خود را از صحنه نزاع كنار بكشند تا دو طیف بنیادگرا و اصلاح طلب باهم درگیر شده و طی چند ماه یكدیگر را مستهلك كنند. سپس زمانی كه آن دو طیف تضعیف شدند، خودشان را به عنوان «نیروی سوم» و «نیروی نجاتبخش» معرفی كرده و سكان دولت را در دست بگیرند.
اینگونه بود كه میانهروها پس از گذشت هفت ماه از انتخابات تصمیم گرفتند كه نقش موثرتری در تحولات ایفا نمایند؛ نوعی نقش میانجیگری و میانداری. نامه «محسن رضایی» به مقام رهبری، طرح اصلاح قانون انتخابات، اقدام برای محاكمه «سعید مرتضوی»، تغییر فرماندهان سپاه و نیروی انتظامی، گزارشهای مختلف مجلس از تخلفات دولت، رایزنی برای آزادی زندانیان اصلاحطلب و مصاحبههای گوناگون در نقد تندروی دولت، همه و همه تلاشی بود كه محافظهكاران میانهرو برای پایان دادن به مناقشات آغاز كردند. نتیجه این تلاشها پس از ۲۲ بهمن ماه بیشتر آشكار شد.
چه خواهد شد؟
۱. حوادث سال ۸۸ نتیجه «بنبست اصلاحات» در بین سالهای ۸۰ تا ۸۴ بود. چه كسی میتواند حدس بزند كه هزینه و تبعات «حذف اصلاحطلبان» در سالهای آینده چقدر خواهد بود؟ سركوب نمادهای بیرونی جنبش سبز، آن جنبش را از بین نبرده و تنها به لایههای زیرین جامعه منتقل میسازد. جنبش سبز معادل «تظاهرات خیابانی» نبود كه با جلوگیری از تظاهرات نیز از بین برود.
مطالبات این جنبش بسیار جدی است و درست همان لحظه كه بنیادگرایان فكر میكنند همه چیز پایان یافته و اوضاع آرام شده است، بار دیگر همه چیز از نو آغاز خواهد شد.
دو گروه همواره تحلیلی اشتباه از جنبش سبز ارائه دادهاند: یك گروه اپوزیسیون ساختارشكنی بودند كه اعتراضات خیابانی و مسالمت آمیز جنبش را «آكسیون نهایی برای فروپاشی نظام» میخواندند و گروه دیگر، بخشی از محافظهكاران بودند كه این اعتراضات را آخرین تلاش برای جلوگیری از تثبیت نظام میدانستند.
علی رغم اینكه احمدینژاد مبالغ هنگفتی را صرف دادن صدقه به اقشار كم درآمد كرده است، اما این بخش از مردم به دلیل فشار رو به افزایش تورم و بیكاری همچنان مستعد اعتراض میباشند. سخن «امیر محبیان» كه گفت «موسوی نتوانست طبقات پایین را به طبقه متوسط پیوند بزند» سخن درستی است اما مطمئنا احمدینژاد از عهده این كار بر خواهد آمد.
۲. اصلاحطلبان و رهبرانشان از اعتراضات خود دست بر نخواهند داشت. اقدامات محافظه كاران میانهرو اما، در كنار جنبش سبز، بسیار موثر و مفیدتر خواهد بود تا در غیاب جنبش سبز. یكی از دلایل بنبست اصلاحات آن بود كه استراتژی «سعید حجاریان» با عنوان «فشار از پایین، چانه زنی از بالا» هیچگاه امكان اجرا نیافت. نه فشار از پایینی وجود داشت و نه اطرافیان خاتمی توانایی چانه زنی موثر در بالا داشتند.
جنبش سبز، بازسازی شده و تصحیح شده جنبش اصلاحات است. زمانی كه حجاریان در زندان بود و خود را برای مصاحبه تلویزیونی آماده میكرد، استراتژی او در بیرون از زندان، به شكل كاملا عملگرایانه در جریان بود. در یك توافق نانوشته، فشار از پایین را مردم و رهبران جنبش سازماندهی میكردند و چانهزنی از بالا بر عهده محافظهكاران میانهرو بود. این یك تقسیم وظیفه واقعگرایانه و موثر بود.
۳. بنیادگرایان تا به این جای كار در اجرای پروژه خود شكست خوردهاند. آنها نه توانستند كه هاشمی را از جایگاه خود كنار زنند و نه حتی توانایی بازداشت و حذف موسوی، كروبی و خاتمی را داشته اند.
اما باید در نظر داشت كه بنیادگرایان چنان برای بدست گرفتن پست رهبری آینده جمهوری اسلامی مصمم هستند كه برای رسیدن به این هدف هر نوع هزینهای را براین كشور تحمیل خواهند كرد. آنها حتی برای ایجاد «وضعیت فوق العاده» دركشور، حاضر به ایجاد درگیری نظامی با سایر كشورها و به راه انداختن جنگی چندماهه میباشند. میدانیم كه فضای جنگی میتواند پوششی مناسب برای برخی تحولات سیاسی داخلی باشد.
۴. اكنون برای تصمیم گیرندگان نظام آشكار شده كه راه حل بنیادگرایانه برای گذار از دوره انتقال رهبری و تثبیت نظام، بسیار هزینهبر است و ریسك بالایی را طلب میكند. ضمن آن كه تداوم و موفقیت پروژههای آنها با وضعیت حاضر (از لحاظ مشروعیت مردمی، موقعیت بین المللی، شرایط اقتصادی و...) بسیار دور از ذهن به نظر میرسد. لذا میتوان امیدوار بود كه دو طیف دیگر (اصلاحطلبان و محافظه كاران میانهرو) نیز در آینده امكان ارائه راه حل خویش را برای تثبیت نظام بیابند. این راه حلها شامل دموكراتیك سازی مجالس خبرگان و شورای اسلامی با حذف نظارت استصوابی شورای نگهبان یا طرحهایی مانند ایجاد «شورای رهبری» در آینده میباشد.
مقصد، در آغاز راه بود
دو شكست مهم را میتوان در تاریخ معاصر بنیادگرایی شیعه مشاهده كرد: بر دار شدن «شیخ فضلالله» و اعدام «نواب صفوی». آیتالله خمینی نیز در تاسیس حكومت اسلامی آنها را ناكام گذاشته بود و آن زمانی بود كه بر رای مردم تاكید كرد و نهادهای مدرن دموكراتیك را درون ساختار قانون اساسی «جمهوری اسلامی» گنجاند. بنیادگرایان پس از درگذشت رهبر انقلاب، سالها تلاش كردند تا زمینه رسیدن به آرزویهای صدساله را فراهم كنند. اما درست در لحظه آخر، با ورود «نخست وزیر امام» به صحنه، جنبشی عظیم شكل گرفت. آغاز جنبش سبز، پایانی بود بر پروژه بنیادگرایان و ناكامی مجدد ایشان را در تاریخ رقم زد. فریاد اعتراض بیت آیتالله خمینی بلند شد و اكثر مراجع شیعه (حتی محافظهكارترین آنها) سخن به انتقاد گشودند.
اگر گروهی لایق اتهام براندازی باشند، بیشك آن گروه، بنیادگرایان خواهند بود كه قصد براندازی «جمهوری اسلامی» و استقرار «حكومت خلفای شیعه» را داشتهاند. موسوی چارهای نداشت كه با تمام توان خویش در برابر این اقدام بنیادگرایان مقاومت كند، هرچند هزینه گزافی برای وی یا مردم به همراه داشته باشد. موسوی آگاهانه برای «خروج اصلاحات از بنبست» چنین هزینهای را پرداخت كرد، چرا كه اصلاحات تنها راه دفاع از جمهوریت نظام و حفظ جمهوری اسلامی بود.
پروژه بنیادگرایان برای حذف جمهوریت نظام با آغاز جنبش سبز نقش برآب شد. جنبش سبز در همان آغاز به هدف اصلیاش رسیده بود؛ هرآنچه بعدها بدست آورد و یا خواهد آورد، همه دستآوردهای مضاعفی برای این جنبش خواهد بود. مقصد، در آغاز راه بود.
منبع : دیوارنویس













هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر